آدما خوبه يك روز همه چي تموم مي شود و آنقدر دنبال هيچي مي دوين.خوبه يك چيزي به اسم مردن هست و آنقدر هولين,مي خواهيد, نيازهاتون تمومي ندارد.اگر تمومي نداشت چه كار مي كردين؟؟لابد اون موقع مي تركيدين!آدما آنقدر دور دورا دنبال هيچي نباشين,همه چي نزديكتون است,يك جايي توي خودتون است.يك چيزي است عظيم,فقط خالص بودن مي خواهد براي ديدن......
هيچوقت نفهميدم كساني را كه مي گويند احساس تنهايي مي كنم.حالا چه ازدواج كرده ,چه مجرد.مگر مي شود يكي خودش را پيدا كرده باشد,ولي احساس تنهايي بكند؟؟
چرا مردها آنقدر غرور دارند؟فقط يك اقرار.فقط بگويند ببخشيد حرفهايم رو تعقير دادم.دليلش هم احتياج ندارم بدونم .فقط يك ببخشيد.عوض اينكه بگويند :من عامل شكسته شدن قلب تو نبودم!!اينها ذهنيت اشتباه خود تو است.فقط يك ببخشيد گفتن.خدايا آيا غرور زياد هم نشانگر ايمان قويتر است؟
وقتي از ماديات خسته شدي,از همه چي كه فقط ظاهري است حتي عشق زميني,عشق به جنس مخالفت,تشكيل خانواده,به كجا بايد پناه ببري؟وقتي حاضري گشنه بموني ولي به اون دختر پنج ساله كه تو بازار اسپند دود مي كند يك پرس غذاي سير بدي...يك جايي افتادم همه سير,همه در رفاه,همه فكر مد ترين لباس روز...چرا همه آنقدر خوابيم و خودخواه؟
يك پرنده روي شاخه يك درخت بلند نشسته بود.از اون بالا ,پايين رو نگاه مي كرد.آسمون رو نگاه مي كرد.آرزوش پرواز بود.اما مي ترسيد....مي ترسيد بيفتد پايين و ديگر حتي از روي همون شاخه نتوند آسمونش رو نگاه كند.سالها فكر كرده بود....اما هنوز هم تصميم نگرفته بود.فقط مي دونست تو همين آشيانه با خودش , جايش امن است
توي غم بايد خيلي چيزها نهفته باشد,كه خدا بهمون غم مي ده....
شايد بايدي باش.بايدي از جزو زندگي.بايدي براي قوي شدن...
گاهي مي خواهم فرياد بزنم بسه ديگر قوي شدم.ولي مي دونم اگر اين غم ,غمگينم كرده,نه قوي نشدم.پس باز هم صبر مي كنم.و به تو توكل.كه فقط به تو اعتماد دارم
يك نردبان رو جلوي چشمانم مي بينم.مي دونم كه بايد بروم جلو...فقط يك قدم.نردباني كه اونقدر مي رود بالا....همون جا پيش تو...اگر تا اين جا من رو آوردي كه چشم دلم يك نردبون ببيند.نگذار تو حسرت بالا رفتنش بمونم.كمكم كن كه من دستت رو ول نكنم.مي دونم كه تو هميشه با من بودي و من نمي ديدم.پس چشمام رو بيشتر باز كن.از ديدن نور خسته نمي شوم...
اگر همه رفتند و من موندم ,مي دونم كه اين دفعه خودم نيستم تنها با خودم.مي دونم كه تو باهام هستي.اين رو يك وقتي ازم نگيري.نگذاري دوباره گم بشوم.همين برام بسه.
صداي بارون..............
منتظرم.دلتنگي دارم براي رسيدن به آخر خط.و شوقي براي پيمودن اين خط تا رسيدن به نقطه آخر.
نقطه اي كه نور است
چشمها باز و دلها زلال.نور آيينه وجود هستي.حقيقتي كه همه جا هست و نه پنهان.من و تو پشت زشتيها قايم شديم.آيينه ها رو بشكن تا ببيني چي مي شود....
آيينه ها رو بايد شكست...
اشك كه بدي ندارد...دل رو مي شورد.پاك مي كند.
حس مي كنم خيلي قوی هستم.در برابر تنها چيزي كه اشك تو چشمام جمع مي شود,نمك نشناسي دوست نزديك است.يعني هنوز ضعيفم كه چنين چيز بي ارزشي اشكم رو در مي آورد.اوه ه ه كه چقدر راه دارم تا برسم
روشن کردن شمع بهتر از ملامت کردن تاريکي است
نمي دانم راه تا كجاست.اما بگذار همين را بروم.من رو بيرون ننداز.خواستی دورم كن كه خودم ببينم با عشقي بيشتر به آغوشت مي آيم..
دنبال من بودم.من كي هستم.ديگر مني وجود ندارد.
يك روز خيلي تنهايي بود و هيچ چيز ديگر نبود.
يك روز تنهاي رفت و همه چيز بود
عشق بود و نور
چقدر خوبه آدم همه حرفهايش رو به خدا مي زند.يك جورايي اون آرامش رو با هيچي نمي شود عوض كرد.حتي با نوشتن
چقدر مرگ نزديكمون است.كي مي دونه كي مي آيد؟به جز خودش.اومديم و يك روز هم مي ريم
